شمارهٔ ۲۴۴
خیال خیل خالم نیست با زلف زره فامشچو مرغ افتد به دام از دانه کی حاصل بود کامش
درین وادی ز خود گم گشتم اول پی نمی دانمرهی کآغازش این باشد چه خواهد بود انجامش
به جز تهدید قتلم نیست قاصد را به لب حرفیولی دل بوی غم خواری شنید از سبک پیغامش
دل از اظهار یاری های او ذوقی دگر داردوگرنه داشت کی ما را دعا فرقی ز دشنامش
شرابی خوردم از لعلش که دوران ها بهر دوریگرم مقدور بود افشاندمی صد جان به یک جامش
مرا بر مهر مه رویان ملامت گو مکن تا صبحدل آرام از کجا گیرد اگر نبود دلارامش
صفایی را درون صاف است با جانان و می ترسمکند روزی به آلایش رقیب از رشک بدنامش