شمارهٔ ۲۴۵
نهادی بر دلم دردی که درماندم به درمانشفکندی در سرم شوری که ممکن نیست سامانش
نهادم روی در راهی که آغاز است انجامشدر افتادم به دریایی که پیدا نیست پایانش
فلک دیوی است افسون فر مشو غافل ز نیرنگشزمین زالی است زیور گر مباش ایمن ز دستانش
به جامش خون زهرآمیز و انگاری که آن آبشبخوانش لخت مرگ آویز و پنداری که آن نانش
ترا جز تلخکامی حاصلی زین آب و نان نبودمیالا لب هم از اینش بکن دندان هم از آنش
مرا در دیده و لب هرکه دید این نوحه و زاریفراموش آمد از خاطر حدیث نوح و طوفانش
به شکر مالک الملک ار صفایی لب فرا داریچرا در دل شکایت رانی از گردون گردانش
چو مفتی لاف دین داری مزن با این تبه کاریخدا را کی پرستید آنکه از ره برد شیطانش