گنج

شمارهٔ ۲۴۲

۹ بیت
نگر مژگان و اشکم لوحش الله عشق و گلزارشکه جای گل به دامن خون دل می جوشد از خارش
زند مژگان به چشمم خارها از سیر این بستانمن آن گلزار میخواهم که شکرخاست گلنارش
همه عمر آنکه در کویت دل گم کرده می جویدچه باشد گر تو دل جویی کنی از لطف یکبارش
خود از حالم نپرسیدی غمت اما نشد غافلدلی را خورد باید غم که غم باشد پرستارش
من از عشقت برم جان حاش لله کی توانم کردخصوص اکنون که هجران در هلاکم شد مددکارش
به ناصح یک نظر بنمایمت گر رشک بگذاردکه جاویدان به درد خویشتن سازم گرفتارش
مباش ای دل به زهد مفتی اسلامیان مفتونکه در هر دانه تسبیح است چندین حلقه زنارش
چه پیش آمد ندانم خواجه را در بزم می خوارانکه چون خشت سرخم پای حوض افتاده دستارش
صفایی چندی از دست تو پا پیچید در دامانکشید از کنج خلوت شوق دیگر ره به بازارش