شمارهٔ ۲۴۱
به دستی برد از جا پای صبرم شوق دیدارشکه دایم خود نخواهم زیست تا بینم دگر بارش
ز غیرت پیش اغیارش چو نارم برزبان نامیکه آیا غیر دل از مال من سازد خبر دارش
طبیبم گر پی درمان میا برسر که می ترسمچو لب زین درد بگشایم کنم چون خویش بیمارش
دل خونین به دستم ماند و دست از چاره کوته شدچو آن بسمل که بیماری به سر باشد پرستارش
به رنج و راحت از جانان نباشد شکوه عاشق رابود فریادم از دست رقیب مردم آزارش
ندانم ترک سرمست وی از دست که نوشد میهمی دانم که هرگز کس نخواهد دید هشیارش
از این یک قطره خون کش دل شماری روز و شب عمریمعاذالله کجا سیراب گردد ترک خون خوارش
ز بخت ما مگر چشم تو خواب آلوده تر باشدکه با چندین فغان یک لحظه نتوان کرد بیدارش
زخون کشتگان خاک سرکویت بهار آمدچه باغ است اینکه در عین خزان سبز است گلزارش
حرامم باد خرسندی گرم غمناک بینندیچه باک از غم صفایی را اگر باشی تو غمخوارش