شمارهٔ ۲۴۰
عاشق اول هدیه ای کز بهر جانان بایدشدست شستن از جهان دل کندن از جان بایدش
طالب جمع حواس خاطر و حفظ حضورحلقه ها در گردن از زلف پریشان بایدش
گو به زلفی بند و زنجیر علایق در گسلهرکه چون من رستگاری از دو کیهان بایدش
روی گو در خدمت پیر مغان برخاک سایمفتی اسلامیان گر عقل و ایمان بایدش
ناله را تأثیر در نوشین لبان نبود بلیهرکه سیمین ساعد آمد دل ز سندان بایدش
لعل سیراب تواش چون نیشکر باید مکیدجاودان گر تشنه کامی آب حیوان بایدش
هرکه خواهد دست دولت عقد کردن دوست رارشته ها لعل تر از مژگان به دامان بایدش
دیر یا زود از غمت شادم که خواهم شد هلاکنیست در خور مرمرا دردی که درمان بایدش
با کمال نقص از خلوت صفایی را مرانتا شناسد قدر صحبت از چه هجران بایدش