گنج

شمارهٔ ۲۳۹

۹ بیت
در رهش جان دادم اما هرکه دلبر بایدشهرنفس عمری درین ره جان دیگر بایدش
بهر جانان غرق اشکم گر ببینی ترمیاکی براندیشد ز دریا آنکه گوهر بایدش
آن ستمکاری کش از آزار یاران باک نیستاز برای امتحان یاری ستمگر بایدش
هرکه بسته از تو جامی بی تو ز آن پس جاودانجای می خارا به مینا خون به ساغر بایدش
ملک غم را مسلم شد ز فر حسن توحالی از خاک درت اورنگ و افسر بایدش
قصد من گم کردن آثار پی تنها نبودهرکه سوی دوست پوید پای از سر بایدش
دارد از مژگان و رخ ترکم تدارک ها بلیشه که کشور می گشاید گنج و لشکر بایدش
رفت نور از دیده تا از روی یار افتاد دورراست خواهی سرمه ای از خاک آن در بایدش
غم صفایی می خرم از عشق با رخسار زردهرکه بفروشد متاعی مشتری زر بایدش