گنج

شمارهٔ ۲۴

۱۰ بیت
به چنگ اگر کنم آن گیسوان پر خم راخطی به سر کشم این روزگار درهم را
نداده عشق چنان عادتم به غم که دگرعوض کنم به دو صد عید یک محرم را
هر آنکه حسن ترا آن نشاط و ناز افزودقرین عشق من آورد مرگ و ماتم را
به خلوت دل و جان جای دادمش همه عمرمرا رواست که منت به سر نهم غم را
به تیر اولم افکندی باز علاج و خوشمکه منتی نبرد زخمی تو مرهم را
سری نماند که گردن بدین کمند ندادعلاقه هاست به زلف توجان آدم را
بدین جمال جهان آفرین چه منت هاستکه از وجود تو بر سر نهاد عالم را
یکی است زان لب نوشین دعا و دشناممحلاوت شکرت نبرد تلخی سم را
وصالت ار به جهنم، فراقت ار به بهشتبه آن بهشت عوض ندهم این جهنم را
صفایی آن دل خونین و چشم گریان بودکه دادت این لب خندان و جان خرم را