گنج

شمارهٔ ۲۳

۹ بیت
گر به سودای محبت رفت در پا جان مرانیست غم کآمد بحمدالله به سر جانان مرا
تاگدای لعل شیرینت شدیم از یاد رفتحشمت اسکندر وسرچشمه ی حیوان مرا
نیست برخاک درت با این سرشک تلخ و شورشوق جوی سلسبیل و روضه ی رضوان مرا
گر به حشرم بی تو در فرخای جنت جا دهندشکر باشد به جان از گوشه ی زندان مرا
گلشنم بی چهر و خطت گرنه گلخن از چه رویخارها در دیده گوید لاله و ریحان مرا
دل ز تنگ لعل نوشینت چرا نامد برونگر نه خون آلود آن یاقوت شد دندان مرا
یک دل از من پیش نگرفتی چرا از سیم اشکدر عوض هر چشمزد پر میکنی دامان مرا
نز تو کام من بد آمد نز دل من کار توداشتی در کوی خود یک عمر سرگردان مرا
صدر اسلام ار صفایی کافرم خواند چه نقصحق نخواهد برخلاف ظن او بطلان مرا