شمارهٔ ۲۲
گر بدین سان اشک بارد دیده در دامان مراغرق گردد بی خبر زورق در این طوفان مرا
تا رود جویی ز هر سو نیست ممکن ضبط اشکورنه بحر انگیختن از خون دل مژگان مرا
خواستی پایم غمت را ورنه در یک چشم زدلطمه ی این سیل برکندی ز جا بنیان مرا
در فراقت غنچه سان خونین درونم بنگریهمچو گل گر بازبینی با لب خندان مرا
بی نگارستان رویت ای نگار دل فریبباز کی گردد دل از گشت نگارستان مرا
مفتی اسلامیان هر کفر من محضر نوشتنیست هرگز نقص دین انکار این شیطان مرا
حکمت آل رسول از حرفت اهل اصولفرق افزون از قوانین است با قرآن مرا
عارفان مغز جوی و زاهدان پوست بویساخت روشن امتیاز مردم ازحیوان مرا
گر صفایی گفته اند از عشق ترکان توبه کردنیست غم کو بسته باشد حاسد این بهتان مرا