گنج

شمارهٔ ۲۱

۹ بیت
بس که دشنام دهی چون شنوی نام مرایک نفر نیست که آرد به تو پیغام مرا
این تویی بر سر من سایه ز مهر افکندییا همایی به غلط ساخته وطن بام مرا
از در رحمت اگر پرده ز رخ برفکنیصبح بی منت خورشید دمد شام مرا
کیش زردشت به روی تو گرفتم تا بستکفر زلف سیهت بازوی اسلام مرا
آشیان رفت درآن حلقه ی زلف از یادمتا به گلزار رخ آویخته ای دام مرا
پیش بردم به صبوری همه جا وآخر عمربردی از نیم نظر حاصل ایام مرا
جان به لب آمد و یک دم به دهانت نرسیدحسرتی ماند دمادم لب ناکام مرا
ما درین بادیه مردیم خوشا زنده دلیکه از این وقعه بر او مژده دلارام مرا
شد یقینم به شهادت که صفایی ز نخستبر سعادت شده تقدیر سرانجام مرا