گنج

شمارهٔ ۲۰

۹ بیت
کنون که سایهٔ تیغ تو بر سر است مراچه غم ز تابش خورشید محشر است مرا
به قتل من نهراسی ز داد خواهی غیرکه خون بها ز تو یک زخم دیگر است مرا
کفن قبا کنم از شوق در قیامت نیزکه این لباس در آنجا نه در خور است مرا
سرم به حلقه ی فتراک اگر چه بربندیکه باز شور وفای تو در سر است مرا
اگر به حشر هم از لعل و رخ دهی کاممچه احتیاج به فردوس وکوثر است مرا
کمال شوق عنانم زکف رها نکندوگرنه نقض وفای تو باور است مرا
دریغ کز شش و پنج سپهر شعبده بازمدام مهره ی طالع به ششدر است مرا
عتاب خشم پسنان عنایت است و خوشمبه بخت خویش که یاری ستمگر است مرا
دلم خوش است صفایی به صبح وصل هنوزکه شام هجر صبوری میسر است مرا