شمارهٔ ۲۵
اگر بهم زنم از گریه چشم پر نم رابه سیل اشک دهم دودمان آدم را
چنین که آتش عشقم به سینه شعله کشیدبسوزم از تف جان هر نفس جهنم را
زمام و لشکری را به دست غمزه مسپاربه پای در فکن از یک نگه دو عالم را
ز آشیان مپران صد هزار طایر دلبهم مزن دگر آن زلفکان پر خم را
جراحت تو به دل مرهم است و منت نیزز زخم تیغ تو بر گردن است مرهم را
مرا به خاتمه آورده عشق بازی ختمبتی که زیور از انگشت اوست خاتم را
ز حسن یار چو هردم خبر به ساحت دلبه مژده عشق ویم داد عالمی غم را
دو زلف در هم یار ار یکی به چنگ کنمکنم شمار غم این روزگار درهم را
همان دلیل گناهش گواه عصمت اوستچه غم ز سرزنش مردم است مریم را
سرت به پای نگار است و جان برای نثارصفایی این همه تأخیر چیست یکدم را