گنج

شمارهٔ ۲۳۳

۹ بیت
حرف ها از خون دل خوش بر زبان آورده بازخامه ای ز اسرار سودایت سری در کرده باز
کلک مشکین غصه ی پنهانی دل فاش کردوه که ناید قصه ای کز پرده شد در پرده باز
ز آفتاب سایه پرورد ارتفاع عیش گیریعنی آن بیضا که دهقانش به خم پرورده باز
لعل شیرین دیگر امروز از تبسم بسته تنگخاطر از فریاد فرهادش مگر آزرده باز
گوشه گیری خواستم ز ابرو ولی آن طره امبر سر بازار رسوایی کشان آورده باز
دیده ی امیدم از مردم سرا پا بسته چشمدیده گان تا مردم چشمم به رویت کرده باز
دیده ی بد دور از آن طلعت که گویی دست صنعدر شقایق پرده ای از نسترن گسترده باز
عقل هشیاران ربود از فرط حیرت آنکه کردچشم مستت نرگسی کاندر پیش پرورده باز
پرتو وصل از وفا بفکن صفایی را به فرقکش ببینی زنده در صد ره به هجران مرده باز