شمارهٔ ۲۳۲
به پاس عشق مرا هردم از وفای دگرتلافی از تو نزد سر به جز جفای دگر
مرا به ضربت دیگر بکش چو زخم زدیعنایتی کن و لازم شمر عطای دگر
به بی وفایی و بد عهدیم سمر کردیهنوزم از تو بود خوف افترای دگر
گرم به جز تو صنم بوده دیگری معبودبه کیش عشق پرستیده ام خدای دگر
به ماجرای قیامت خوشم که آنجا نیزکنیم تازه به ذکر تو ماجرای دگر
مگر غم تو که مأوا گرفت در دل ماجز این خرابه به عالم نیافت جای دگر
نوای مطربم آرد به خود ز پرده نخستولی برون برداز پرده ام نوای دگر
به جز من از همه بیگانه وار رو برتافتمگر سراغ ندارد غم آشنای دگر
طبیب کو به حبیبم رسان که درد مرامعالجت نتوان کردن از دوای دگر
به سعی مرده کدورت نکاست بلکه فزودحضور یار صفایی مرا صفای دگر