گنج

شمارهٔ ۲۳۱

۱۰ بیت
مرا نشان نظر باشد از نگار دگرچرا ورای خیال تو نیست کار دگر
به یادگار تو زخمم به دل رسید و خوشمکه ماند تیر تو درسینه یادگار دگر
به یک خدنگ شکار افکنی که چون تو شنیدکه هر قدم به زمین افکند شکار دگر
در آی فصل بهارم به باغ و رخ بگشایکه از جمال توام بشکفد بهار دگر
به خاک راه تو ریزم روان و حیف خورمکه نیست جان دگر تا کنم نثار دگر
به یک شرر همه راسوخت خشک و تر چه کنماگر به ما رسد از آتشت شرار دگر
ز بی قراری زلفت بس این که هرنفسیبه بی قراری ما می دهد قرار دگر
به طرف چشمه ی چشمم خرام و جای گزینکه نیست لایق سرو تو جویبار دگر
بیان شوق به پایان نمی رسد همه عمردرین رساله مشروح و صد هزار دگر
زدی نه لاف وفا با تو اینقدر به گزافاگر صفایی دل داده راست بار دگر