گنج

شمارهٔ ۲۳۰

۱۰ بیت
مرا که نیست به جز خون دل شراب دگربه جز جگر به کف آرم چرا کباب دگر
به سیل ها نشود زرع تشنگان سیرابمرا به ابر دگر حاجت است وآب دگر
نتافت پنجه شه دست بی حساب ترابپاست عهد ترا لاجرم حساب دگر
رسید پیری و شرح غمت نگشت تمامشدی دریغ میسر اگر شباب دگر
گنه به منع از عشق می کنی ناصحنبود در همه عالم مگر ثواب دگر
بیا شروط محبت بخوان ز دفتر ماکه رسم صدق و وفا نیست درکتاب دگر
به یک نظر همه را دین و دل فکند به پایچه فتنه ها کند ار بر زند نقاب دگر
عتاب کردی و راندی ز پایگاهم لیکمن از تو روی نتابم به صد عتاب دگر
عبث عبث به سر از خشمم آستین چه زنیکه ز آستان تو رو ناورم به باب دگر
جواب کرد و به نومیدیم صفایی راندولی هنوز مرا گوش بر جواب دگر