گنج

شمارهٔ ۲۲۹

۱۰ بیت
بنگر به تیره روزی من در شمار هجرنوری فشان ز وصل به شبهای تار هجر
تا چند به زنجیری و با صیقل وصالز آیینه ی دلم ننشانی غبار هجر
مرغان به باغ نغمه سراسر خوش از وصولتبدیل کند تو هم به گل وصل خار هجر
شنعت مران به نقص کفایت همی مراگر بستم از وثاق وصال تو بار هجر
از دست من به عنف برون شد زمام وصلچو نانکه در کف تو نبود اختیار هجر
شد باز وقت آنکه علی رغم مدعیبسپارمت ز بارگی وصل بار هجر
با قرب دادها برم از امتداد بعددر وصل شکوه ها کنم از روزگار هجر
کارم تمام خواست رقیب از فراق و مندیدی چگونه ساختم از وصل کار هجر
دستم رسد اگر به میان وصال بازکامل نهم جزای عمل در کنار هجر
یابی ره وصول صفایی به بزم قرببرگردد ار طبیعت ناسازگار هجر