گنج

شمارهٔ ۲۲۷

۹ بیت
هزار چون تو و من مانده محو طلعت یاربهانه ای است بهار از برای بانگ هزار
هزار مرحله مردم فکند از ره عقلمرا فتاد به سامان عشق تا سر و کار
نشاط و کیف مرا چشم غمزه زن کافی استچه حالتی به از این دیگرم به باده چه کار
نوای بربط و نای آنقدر غمم افزودکه از هزار درین لاله زار ناله ی زار
سزدکه دیو سلیمان فرشته اهرمن استدر این زمان که زید فضل عار و عزت خوار
فتاده ام از نظرها چنان که نیست تنینه یار مهر مدارم نه خصم کینه گذار
تو از نشاط برافشانده چتر چون طاوسمن از ملال فرو برده سر چو بوتیمار
تو می روی و بود از قصور دیده ی مناگر نشست درین ره به دامن تو غبار
بیا صفایی از این لعب که بر سر صدقبریم عذر کبائر حریم عفوکبار