شمارهٔ ۲۲۶
تن از تیمار عشقم مانده بیمارتوچندی بایدم پایی پرستار
پی پرسش به سر وقتم شتابیاگر گردی ز احوالم خبر دار
بیا بنگر که چون این زار مهجوربه بستر خفته با یک عالم آزار
ز شیرین شربت آن لعل نوشینز بس نوشیدم آمد طبع من حار
ز عناب و سپستان تو بایدبه تبریدم دوایی برد درکار
مگر زان لب شفا جویم وگویینخواهم برد جان زین تاب و تیمار
دل آنجا با وصالت رفته از دستتن اینجا در فراقت مانده از کار
دل آنجا با خم زلفت هم آغوشمن اینجا با غم هجرت گرفتار
دلم واپس ده ار خونم نریزیصفایی را از این سودا برون آر