شمارهٔ ۲۲۵
با صبا همره است نکهت یاریا به جیبش نهفته مشک تتار
مگر از خاک یار کرده عبورکه وزد بوی خون ز باد بهار
عشق در دل مرا نهایی گشتکو غمم برگ و رنجم آرد بار
روید از شاخه هاش بند به بندعوض هر گلم هزاران خار
گشت بر ما ز سختی غم هجرمردن آسان و زندگی دشوار
دل عنانم گرفت از کف و رفتمن ز پی نیز رفتمش ناچار
تا کجا پای او به سنگ آیدکاین چنین می رود گسسته مهار
پیش بیگانگان نامحرملب نشاید گشودن از اسرار
رو صفایی زبن ببند و مگویاز حدیث دل اندک و بسیار
مشفقی اهل دل رفیق طریقتا نیابی خموش زی زنهار
راستی را چو مدعی کژ خواندبی سخن خامشی به از گفتار