گنج

شمارهٔ ۲۱۵

۱۳ بیت
فقیه شهر که سجاده ها برآب کشیدشکست توبه و با صوفیان شراب کشید
نوید باد شما را به باده خوردن فاشکه محتسب به جماعت شراب ناب کشید
سرود مژده ی رحمت وصول می همه رادگر نبایدم از حسرتش عذاب کشید
دمید اختری از آسمان تاک امروزکه ماه از خجالت در احتجاب کشید
به کاخ ناز درآی و بکوب پای نشاطکه شاخ دختر رز را ز رخ نقاب کشید
ندیده روی ترا دیده اشک ها افشاندگلی نچید از این باغ و بس گلاب کشید
به خون ما کف و سر پنجه را نگار نمایترا دریغ بود منت ازخضاب کشید
غمت به غارت ملک دلم شبیخون بردشهی قوی سپهی بر دهی خراب کشید
مرا مجال فرار از کمند عشق نماندکه بی درنگ فرو بست و با شتاب کشید
نبود پای گریزم ز جنگ کاکل و زلفکه سخت بست به زنجیر و با طناب کشید
روم به کوکب ناسعد خویش گریم زارکنون که چرخ ترا دور مه سحاب کشید
به دل نماند صفایی توانی و تاب نمانددلی به سینه ام از بس که درد و تاب کشید
حضور تا نفتد کی میسر است مرابیان حالت دل زانچه در غیاب کشید