گنج

شمارهٔ ۲۱۴

۹ بیت
چون صبح عید هفتم ماه رجب رسیداز شش طرف نوید هزاران طرب رسید
دل گفت جان به مقدم او کن فدا که بازغارتگر عجم شه ی ترکان عرب رسید
سرگرم قتل کیست که چون مهر بامدادبا جامه ی غضب همه تن در غضب رسید
بهر اسیری دل و داغ درون منبا طره ی به تاب و عذاری به تن رسید
بستم زبان شکوه به شکرانه ی وصالزان غم که در فراق تو هر روز و شب رسید
صبح و صال قصه نرانم زشام هجرکاین یک شکنجه آمد و آن یک تعب رسید
دیگر ره از مشاهده دل زنده شد مراهر چند در مجاهده جانم به لب رسید
بر نخل نازت از شکرین بوس های ترکو زهر خود چسود که ما را طلب رسید
تکیف می مکن به صفایی کش این دو روزبی می ز لعل یار نشاطی عجب رسید