شمارهٔ ۲۱۳
آوخ که یار برسر این ناتوان رسیدوقتی که از شکنجه هجران به جان رسید
فرصت نیافت یار و به پایان شتافت عمرمهلت نداد مرگ و اجل بی امان رسید
جانان به پرسش آمد و جان گرم رفتن آهخارم به دیده فصل بهارم خزان رسید
پی کن به پهنه ی هوس ای دل رکاب عیشحالی که وصل و هجر عنان بر عنان رسید
از کینه ی چرخ وکاوش اختر به ما نرفتچندان جفا که زان مه نامهربان رسید
دل با نگاه اولش از کار شد مگریک تیر سهم سینه ی ما ز آن کمان رسید
آن فتنه از زمانه بر اهل زمین نخاستگر چشم او به فتنه آخر زمان رسید
در فرقت تو ناله ام از گریه بازداشتاقبال و بخت من بین که به دام فغان رسید
سرها به از کفم چو صفایی به پای رفتسودم ز شکوه چیست که چندین زیان رسید