گنج

شمارهٔ ۲۰۸

۹ بیت
نیست حاجت که دل از دست کسی او بربایدکه خود اندر پی او دل نتواندکه نیاید
رو به هر سو کند آن فتنه ی دیوانه و عاقلدل هر عاقل و دیوانه به دنبال وی آید
قیدکردن نکند رفع جنون از من شیدامگر آن بند که یارم زده بر دل بگشاید
باغبان با همه کوته نظری گو قد او بینتا دگر قامت سروش به بلندی نستاید
آب در چشم فلک نیست وگر باشد از این پسپیش رویت مه و خورشید به مردم ننماید
با لب شوق مکرر دهن خویش ببوسمهر زمانی که زبانم سخنی از تو سراید
سوختن با تو مرا بر سر آتش سزد اماساختن یک نفسم بی تو به فردوس نشاید
کی برآیم ز پریشانی و غم تا سر زلفتگرد روز سیه از گونه ی زردم نزداید
نیست بهبود صفایی به مداوای اطباشربت این مرض از لعل شکر بخش تو باید