شمارهٔ ۲۰۹
هر دمت کز مژه بر سینه ی من تیر نیایدخورم افسوس که خونریز منت دیر نیاید
با دل ریش من آن ترک سیه مست ز ابروخوفی انگیخت که از ضارب شمشیر نیاید
ذوق دندان شکر خای تو افکند خرابمتا نگویند دگرکار می از شیر نیاید
به دو چشمت به نگاهی دل مردم ز کف آریسبک صیادی آهوی تو از شیر نیاید
بر سر کوی خود از فتنه ی عشاق حذر کنکه کس آنجا ننهد پا که زمین گیر نیاید
تاب و تیمار تعلق که به طومار نگنجددرد و اندوه تعشق که به تحریر نیاید
پاره ای از دل خود پرس پریشانی ما راکاین حدیثی است نهانی که به تقریر نیاید
اثر عشق نگر با کشش زلف صفاییدل به مویی ز کفم رفت و به زنجیر نیاید