شمارهٔ ۲۰۷
صاحب دلی به سیر کمانت نظر نکردتا سینه پیش آن صف پیکان سیر نکرد
اشکش به آستین تو از رخ نکرده پاکتا خاک آستان تو سرمه ی بصر نکرد
صوفی ما به ترک کله صرفه ای نبردمسکین که خاکپای ترا تاج سر نکرد
صیدت به یاد بال افشانی آشیاناز خوشدلی به دام تو سر زیر پر نکرد
یوسف خود ار نبود گرفتار کس چرابر وی گذشت قرنی و یاد از پدر نکرد
چهری که آستین تو بر دیدگان نسودچشمی که آستان تو از گریه تر نکرد
دردا که کس به حضرت جانان نجست جایکاو را ز رشک دور فلک دربدر نکرد
ز آتش به سنگ رخنه نیفتاده کس ندیدجز در دل تو کآه صفایی اثر نکرد