شمارهٔ ۲۰۶
بر تو از دست صبا شام و سحر غیرتم آیدکو چرا دست تطاول به سر زلف تو ساید
سوده بر سنبل گیسوی تمنای تو دستیکه به بستان دگر از جیب صبا بوی گل آید
داغ گلبرگ رخت ماند چنان بر دل خونینکه گل سرخ ز خاکم عوض سبزه برآید
داند ار واعظ ما شادی قرب و غم دوریدیگر از دوزخ و فردوس حدیثی نسراید
نفسی چند به کنج قفس آسوده کشیدیلاجرم سیر چمن جز غمت ای دل نفزاید
دور ریزد به گلو صد خم خونش به تلافیهرکه یک دم ز شکر پاره ی لعل تو بخاید
نکشم منت دربان، ندهم زحمت حاجبدانم آن در که تو بندی دگرم کس نگشاید
چه به کامم برسانی چه به حسرت بنشانیرو به غیر تو درآیین من ای دوست نشاید
چون صفایی همه ایام نشینی به تحیراگر آن حور جنانت نظری رخ بنماید