گنج

شمارهٔ ۲۰۵

۱۲ بیت
چشم و ابرویش به قهرم دل ربایدگوهر و لعلش به لطفم جان فزاید
ز آن دو تلخی ها به کارم برد و خود رازین دو صد چندان به شیرینی ستاید
آن دو رنگ رامش از نفسم ستانداین دو رنگ انده از عقلم زداید
آن به رخ ابواب تقدیمم فرازدوین به گوش آیات تکریمم سراید
آن دو با دل شق گمانی می سگالداین دو با جان مهربانی می نماید
تن از آن تا پای دارد می گریزدجان به این تا جای بیند می گراید
نیست گر قصد جفا آن بی وفا رااز چه این را بست و آن را می گشاید
پای تا سر دل نشین آمد دریغاکز مناعت عهد یاری می نیاید
دل به وصلم باز جو کز رنج هجرانبیش از این بالله مگر خوردن نشاید
هر چه فرمایی بپیچم سر ز فرمانجز شکیبایی که هیچ از من نیاید
بر منت دل سوختی با وصف سختیگر ز حالم با تو کس رمزی سراید
در تو کافر دل تولای صفاییهرکه بیند پای تا سر حیرت آید