شمارهٔ ۲۰۲
ازین پس دور من چندی نپایدمگر دوران هجرانم سرآید
مرا زان حسن روز افزون که جان کاستبه دل هر روز صد حسرت فزاید
پس از مرگم به بالین آمد آریقیامت گرچه دیر آید بیاید
گل بی خار آن رخ دید و بلبلبلادت بین که بر گلبن سراید
سرانگشت نگارین هر که دیدشسر انگشت از حیرت بخاید
اگر دیدی است مه را پیش آن چهرچرا خود را به مردم می نماید
نقاب از روی دلبند ار کند بازدر فردوس بر عالم گشاید
مکن حیرت که آن حور پری زادمرا دیوانه و حیران نماید
گرم جویی شفا زین دردمندیشرابم شربت آن لعل باید
به یاقوت تو مرجان ماندی حیفکه زو این نکته پردازی نیاید
صفایی را چه سود از پند ناصحبگوتا بندم از دل برگشاید