شمارهٔ ۲۰۱
مگو دل ها به طراری ربایدکه با رغبت دل از دنبالش آید
به بستان پیش آن قد سرو بی رویبگوتا خویش را کمتر ستاید
که هستش گرچه قامت دلکش امادر آغوش وی آسودن نشاید
جز این از برگ و بارش چیست حاصلکه سر تا ساق گیسویت نماند
چه گیسویی که چون زلف عروساننه عنبر بیزد و نه مشک ساید
کجا سرو از وفا و مهربانیبدین لطف و صفا با کس برآید
قیامش را قعودی دلنشین کونشست و خاستی مخصوص باید
نه در گلزار پهلویت نشیندنه در بازار همراهت بیاید
نه رفتاری که زان رنجی بکاهدنه گفتاری که زان غنجی فزاید
کمال حسن و زیبایی همین بودبه از وی صورتی کی رخ گشاید
خدا از ترک اولی منع فرمودکجا خود ترک اولی می نماید
مگر او خود صفایی در دوگیتیمرا گرد غم از خاطر زداید