شمارهٔ ۲۰۰
با حضور تو به لب جانم از آن دیرآیدکه ز دیدار مگر دیده و دل سیر آید
تا به تعجیل ز بالین نرود عمر عزیزنه عجب جان اگر از سینه به تأخیر آید
اثری هست عجب خاک سر کوی تراکه درد هر که نهد پای زمین گیر آید
چین به ابرو زده چشم سیهش تا چه کندترک بد مست اگر دست به شمشیر آید
این غزال از چه نژاد است که در نیم نگاهکمترین صید شکار افکن او شیر آید
شد عیان صورتی از پرده که بامعنی دیعالمی در نظرم پرده ی تصویر آید
فتح دل ها همه ز ابرو کند اینک شمشیرکرد کاری که کم از مالک تدبیر آید
گرنه جعد به خمت شعبده باز است چراموبه مو در نظرم حلقهٔ زنجیر آید
راند برصفحه ی رخ اشک صفایی غم دلکاین نه شرحی است که از خامه به تحریر آید