گنج

شمارهٔ ۱۹۹

۹ بیت
نکهت نافه ز انفاس نسیم سحر آیدگویی از غارت آن سلسله نافه گر آید
مویی افتاده ز گیوس تو در دست صبا راکاین چنین غالیه گستر به همه بوم و بر آید
تویی آن گلبن بیخار که از شوق تماشابلبل باغ ترا جان عوض ناله برآید
بس که شیرین و مطبوع و دلاویزی و دلجوزهر از دست توام با همه تلخی شکر آید
جای در خلوت جان دادمش آخر که مباداغمت از رخنه ی دل نیز چو من در بدر آید
تر نشد پای دلم در شکن زلف تو روزیزین چه حاصل که سرشکم همه شب تا کمر آید
خود گرفتم دل خوبان همه خاراست به سختیاین قدر ناله ی عشاق چرا بی اثر آید
دل مجروح مرا یک نظر از چشم تو کافیوین بود مرهم زخمی که ز تیر نظر آید
ساختم با غم جانان همه ایام صفاییتا دگر او به که سازد چو مرا عمر سرآید