گنج

شمارهٔ ۱۹۵

۹ بیت
در دلم هر لحظه صد سودای باطل می‌رودتا چه پیش آید کسی را کز پی دل می‌رود
دل نگهدار از صف مژگان او کز فرط حرصصد سوار اینجا پی یک نیم‌بسمل می‌رود
هست عذرایی مگر در کاروان امشب که بازاز قطار اشک وامق ناقه در گل می‌رود
دیدم از شوق شهادت بارها در کوی عشقنیم کشتی کز قفای تیغ قاتل می‌رود
عشق را بازی نپنداری که نقش مهر دوستدر دل آسان آید اما سخت مشکل می‌رود
غرقهٔ غرقاب این قلزم همین ماییم و بسورنه هرکس زورقی دارد به ساحل می‌رود
نیست با این کاروان گر آفتابی پس چراسایه‌آسا هرکس از دنبال محمل می‌رود
خون‌بهای ماست زخمی دیگر از شمشیر دوستتا نریزد خونم این حسرت کی از دل می‌رود
نور مقبول ار صفایی در تو کامل‌تر شتافتنیست دور این بحث‌ها بر نقص قابل می‌رود