گنج

شمارهٔ ۱۹۴

۱۰ بیت
به مینو منظری دوشم سری بودکه جنات از جمالش مظهری بود
دل از دستش نیارستم ستادنکه زین مشکل مرا مشکل تری بود
مسلمان زاده ی این مایه بی باکغریب اسلام دعوی کافری بود
ز درد امروز اگر نالم عجب نیستکه دل را هر نگاهش خنجری بود
به خونریز من از هر نیش مژگانبهر عضوم سرا پا نشتری بود
به رخ زان حلقه ها زلفش زره سارچو بر گنجی نگهبان اژدری بود
به تسخیر دل و جان بی عزایمز چشم فتنه جو جادوگری بود
رخش رخشان چو روز از زلف شب تاببه عقرب به ز خورشید اختری بود
مرا شوری چنان نز خوی خود خاستکه آن وجد و سماع از دیگری بود
سخن کوته صفایی کی ترا کامشود شیرین که گویی شکری بود