گنج

شمارهٔ ۱۹۲

۹ بیت
مرغ دل از قید غم های جهان آزاد بودتا به کام خویشتن در دام آن صیاد بود
روبرو شاگرد نقاشی دل از دستم ستادکو به فن دلبری استاد صد استاد بود
سینه کندم درغم جانان و شادم کز وفانقل ما شیرین تر از افسانه ی فرهاد بود
بعد عمری یک رهم بر سر رسید این هم نه خودز اهتمام بخت من، کز طالع فریاد بود
وقت جان دادن قتیلت نز رهایی در طرببا غم هجران به مرگ زندگانی شاد بود
کشت و پس برتربتم گیسو فشان بگریست زارگوئیا آشفتگی های من او را یاد بود
کشتن فرهاد از آن شیرین دهان بیداد نیستهر چه با ما کرد آن خسرو کمال داد بود
خوی خون ریزی پدر یادش نداد از روی عمدکاین جوان از کودکی خونخوار مادرزاد بود
هر چه گفتی جز حدیث لعل آن نوشین دهناز شکر تا زهر در گوش صفایی باد بود