شمارهٔ ۱۹۱
شرع در خون رود ار قامت دلجوی تو بیندعقل مجنون فتد ار حلقه گیسوی تو بیند
چشم ها دوخته گردون به زمین هر شب از انجمتا نهان از همه مردم نظری سوی تو بیند
شمس لایق بود ار سر به کف پای تو سایدسرو مایل شود ار ره به سر کوی تو بیند
هرکه مهر فلک و چهر تو سنجد به تقابلاختران را همه چون سنگ ترازوی تو بیند
تا قیامت به خود افسون دمد از خوف حوادثچشم هاروت اگر فتنه ی جادوی تو بیند
آن چنان کش نتوان بردن از آن جا به سلاسلشیر گردد سگ کوی تو گر آهوی تو بیند
هوش از مغز پرد گر نفس زلف تو بویدچشم ازکار رود گر نظری روی تو بیند
باقی عمر نبینی دگرش روی به قبلهپیر سجاده نشین گر خم ابروی تو بیند
نکند شکوه ز بیداد تو با آنکه صفاییدر خود این آتش سوزان اثر خوی تو بیند