شمارهٔ ۱۸۹
عقل اگر حلقه ی زلف زره آسای تو بینددین و دل واله و زنجیری سودای تو بیند
کفر و اسلام معلق نگرد بسته به موییکه بدین دست کس آن سلسله در پای تو بیند
صد چو فرعون نهد گردن تسلیم خدا راکه دو ثعبان مبین بر ید بیضای تو بیند
پیرهن پاره کند همچو گل از دست تغابنیک نظر بلبل اگر غنچه ی گویای تو بیند
از کف ساقی تسنیم فتد ساغر صهباگر یکی لعل نمک خند شکر خای تو بیند
تا رقیبت شده بیدار نظر بازی مردمدیده در خواب مگر طلعت زیبای تو بیند
مهر با ناخن غیرت بخراشد رخ رخشاگر به عبرت نظری چهر دلارای تو بیند
ریزد انجم عوض اشک و عرق از رخ گردونگر درست از نظر پاک سراپای تو بیند
سرو را نیست به قد تو سر همسری اماسر کشید از سر دیوار که بالای تو بیند
در صف واقعه خود را کشد از رشک صفاییچون صفاصف همه را محوتماشای تو بیند