شمارهٔ ۱۸۸
اگر یک چندم از دل برگشاینداز آن بهتر که صد پندم سرایند
به دستی کو مرا پا بست خود ساختندانم دیگرانم چون گشایند
به مرغان اسیر اغرای پروازچه حاصل تا رسن بردست و پایند
مرا مهر بتی کیش است و ترسمهمه عالم بدین آیین گرایند
هر آنکو منکر صنع خدایی استترا کو یک نظر بروی نمایند
به محشر چون در آیی حور و غلمانبه مینو بی تو یک ساعت نپایند
گر آنجا بنگرندت اهل جناتبه بنگاه جحیم از سر درآیند
کند دعوی عشقت هر کس اماچنین جان ها مر آن غم را نشایند
به می ساقی نه بی مطرب مپندارغبار رنجم از خاطر زدایند
صفایی لعل میگون جزع خونخوارمرا در عین غم شادی فزایند