گنج

شمارهٔ ۱۸۷

۹ بیت
گل رخان کز خار مژگان دم به دم خنجر زنندکاش مشتاق تماشا را دم دیگر زنند
پادشه را هم بر این ترکان کافر حکم نیستور به خون مسلمین بی پرده دامن بر زنند
ترسم آید موجب صد جرم شور عاشقانآه اگر خوبان قدم در عرصه ی محشر زنند
دادخواهی را مگر سازند دستاویز خویشدر قیامت کشتگان دستت به دامان در زنند
می برد پایان سامان غمت را کو مجالکز گریبان دست بردارند تا بر سر زنند
دلبران در پرده و بیرون فتاد از پرده دلوای بر ما آن محل کز پرده چون مه سر زنند
بر نتابد پنجه شان با ساعد روح القدسورنه با این دست و بازو راه پیغمبر زنند
جامه گلناری کنند از خون حلق آنگه به عکسخیمه زنگاری از خط بر لب کوثر زنند
آن دوچشم از یک نگه خوردند خونم بی شرابچیست تدبیرم صفایی پس اگر ساغر زنند