گنج

شمارهٔ ۱۸۴

۸ بیت
عقل را گیسوی لیلی طلعتان مجنون کندبا دل مجنونم این زنجیر یارب چون کند
تا به گونا گون بسوزد روز هجر این دل مرادر شب وصلم به عمد الطاف گوناگون کند
با کمال تنگدستی منت ایزد را که عشقهر دمم زین اشک و رخ چون سیم و زر قارون کند
کید اندازد نقاب از رخ یکی خورشیدوارپرتو مهرش زمین را خجلت گردون کند
حسن او بی کوشش صیاد چندین دل بردعشق او بی جنبش جلاد چندین خون کند
رشحه ای از لعل نوشین خند شکر خای اودر مذاقم کار صد خم باده گلگون کند
بر سر بالین من مگذر که هر شب تف دلاز تنور سینه ام کاشانه چون کانون کند
دل نهادم بر فراق اما صفایی شوق قربهر نفس از حد حلم و حالتم بیرون کند