گنج

شمارهٔ ۱۸۳

۹ بیت
چون بگسلم نه زلف توکز هر شکنج و بندتنها ز من هزار دل آوره در کمند
نتوان بریدنم ز تو پیوند دوستیور بند بندژ من همه از هم جدا کنند
منع از گدای خود مکن ای شه که عیب نیستهستیم اگر به دولت حسنت نیازمند
یکسر برون خرام که پنهان کنند رویاز خجلت جمال تو خوبان خود پسند
قد برفراز تا همه آیند سر به زیرسرو و صنوبر و گل و شمشاد و ناروند
پستم چنین به خاک ره ی خویشتن مبینباشد به دستبوس تو روزی شوم بلند
جان رایگان به پای تو ریزم که بی دریغدر باب این متاع مرا نیست چون و چند
چل سال یک نفس غمت از من جدا نزیستبودم به چشم مردم اگر شاد اگر نژند
دور از تو خود بگو که صفایی کند چه کارناچار اگر همی نتواند دل از تو کند