گنج

شمارهٔ ۱۸۲

۸ بیت
باید دلی که درک معانی کند ز پندباید سری که گوش دهد پند سودمند
هوشی مرا که فهم سخن می نمود نیستدیوانه را چه سود سرون به گوش پند
او خود نبود حور و بر این حیرتم که بودپیدا چو سمع ساعد سیمینش از پرند
ز آن زلف مشکسا گرهی بر رخم گشایگر بسته ای کمر که رهانی دلم ز بند
ز آن چهر و قد چو سرو و چو سوری که حسن یارحجت فراشت در نظر کوته و بلند
خوارم اگر به چشم تو دارم ولی امیدکز عز خاکبوس درت گردم ارجمند
افغان و اشک و انده و آسیب تا به کیتاب و توان و طاقت و تسلیم تا به چند
نامد صفایی ار مژگان منع اشک ماکس کی به راه سیل ز خاشاک بسته بند