شمارهٔ ۱۸۱
بتان شهر ز ما هر زمان که یاد آرندمسلم است که آهنگ قتل ما دارند
خدای را خبرم ده که کیستند این قومکه دشمنی همه با دوستان روا دارند
به شیرگیری ترکان نگر که با همه شورنه خوف حشر و نه اندیشه ی جزا دارند
مبین ز چشم حقارت به ما که درویشانز دولت سر عشق تو کیمیا دارند
به یاد شورش عشاق بین که هر شب و روزز رشک بر سر کویت چه ماجرا دارند
حدیث غنچه ی خاموش تست با دل تنگکه بلبلان سحر خیز با صبا دارند
ز راز دل نگشایم زبان به محضر غیروگر بسوختم همچو شمع واره وا دارند
به تیر غمزه اگر ساخت کار من نه شگفتشهان گهی نگهی خاص با گدا دارند
ز زلف سرکشت آن قصه های دور و درازحکایتی است که از نافه ی ختا دارند
چه چشم ها نگران در قفاست خوبان راز حلقه حلقه کمندی که در قفا دارند
ز فصل گلشن چهرش صفایی این اسفارروایتی است که از روضه ی صفا دارند