شمارهٔ ۱۷۹
برس به داد دل ما که پادشاهی چندرسیده اند به فریاد داد خواهی چند
گهی به زخمی و گاهم به مرهمی بنوازبه سوی ما فکن از مهر و کین نگاهی چند
کشد فراق چو ما را بدو سپار چرابه گردن تو فتد خون بی گناهی چند
به خون من چه بود پاسخت که هست مراز زلف و غمزه و خال و رخت گواهی چند
کدام شب به امیدی که روز از آن گذریبه سر نکرده ام از عمد خاک راهی چند
به صید صوفی و زاهد به دیر و کعبه خرامخراب ساز کلیسا و خانقاهی چند
به حلقه حلقه ی گیسو بری ز ره دل مابه راه خلق کنی از طناب چاهی چند
به دیده طره ی ترکان مرا نماید راستز خجلت خم زلف تو رو سیاهی چند
مبند باد به چنبر، به هاون آب مسایچسود زین دو صفایی در اشک و آهی چند