شمارهٔ ۱۷۶
داشت وجهی که ندادند ترا جانی چندتا تصور نکنی یکدل و جانانی چند
وقت دل خوش که مرا هر نظر از ظلمت تستباز در گنج شبستان در بستانی چند
ذوق یک بوسه بهکام من از آن نوش دهانهست صدبار به از چشمه ی حیوانی چند
روید از بوی تو هم خواب ترا عمر درازهست بر دعوی من زلف تو برهانی چند
نیست کس لایق و رشکم نهلد ورنه همیبخشم از لعل توخاتم به سلیمانی چند
دل بهر عضو تو صد جاست گرفتار فسونکس ندیده است گنه کاری و زندانی چند
تا زنی چشم بهم زان دوکمان بی زد و خوردصیدت آید همه این شهر به پیکانی چند
بر رخ آویخته گیسوی کجت گفتی راستداشت در کف ید بیضای تو شعبانی چند
ترسمت خاطر نازک زید از ناله ملولکردمی ورنه دلت نرم به افغانی چند
پی یک درد که دارد چو صفایی همه عمراز وجود طرب انگیز تو درمانی چند