شمارهٔ ۱۷۴
فغان که نیست مرا در دهان زبانی چندکه از معانی حسنت کنم بیانی چند
کجا مجال که تا صبح حشر هر نفسیکنم ز شام فراق تو داستانی چند
غم تو سوخت ریاضم به می چه خواهد ماندبه یک بهار اگر برخورد خزانی چند
نه باغبان و نه گلچین مرا به داد رسیدبه سینه ماند همان حسرت فغانی چند
مگر به چنگ کنم یک ره آستین راهزار ناحیه سودم بر آستانی چند
ز خوف و خشیت و خواری ز صبر و صدق و صفابه عرض عشق تو آورد به ارمغانی چند
به چاک سینه ام از زخم آخرین پیداستز تیرهای نخستین به دل نشانی چند
مرا سپار به سگ های کوی خویش کنونکه نیست از همه هستی جز استخوانی چند
کجاست جز تو که آرایش صد انجمنیصنوبری که بود زیب بوستانی چند
به قدر چهر خود آزادکن صفایی راز سرو و سوری و شمشاد و ارغوانی چند