گنج

شمارهٔ ۱۷۰

۹ بیت
ای گرفتار به سودای تو آزادی چندمتعلق به غمت خاطر ناشادی چند
جز دل من که اسیر خم آن کاکل و زلفنشنیده است کسی صیدی و صیادی چند
زان دو لب نیست ما کام که ازشاه وگداهست شیرین ترا خسرو و فرهادی چند
داشتم چشم رهایی ز صف غمزه و لیکنیم کشتی نرهد ازکف جلادی چند
ریزدم خون دل از دیده به نوک مژگانکس کجا دیده روا یک رگ و فصادی چند
خالت از طره و چشم و ذقن آموخت وفابود شاگرد ترا صنعت استادی چند
موجب قتل من آید مگر این، ورنه مرارستن از قید محال است به فریادی چند
وقت جان بازیم از سر مرو ای دوست که بازرستم از تیغ تو مشتاق به امدادی چند
راه مقصود صفایی ز حرم گم شده و دیردارد از پیر مغان دیدهٔ ارشادی چند