شمارهٔ ۱۶۹
گفتم آخر ز چه برعهد تو بنیاد نماندگفت یک حرفم از آن عهد وفا یاد نماند
شور سودای تو ای خسرو شیرین دهناندر جهان ذکری از افسانه فرهاد نماند
بنده ی طره ی دلبند تو کاندر همه شهربه غلط هرگز از او گردنی آزاد نماند
تا تو زنار سر زلف فکندی بر دوشساکن کعبه به کف سبحه ی اوراد نماند
هر کجا پادشه حسن تو زد نوبت عشقدل خیلی به خیال غم او شاد نماند
تا به سرو و سمنت دیده فرو دوخت نظردر نظر نام و نشان از گل و شمشاد نماند
شد رقم نقش وجود تو چو بر لوح شهودجفت بیرنگ تو در صفحه ی ایجاد نماند
آنچه ره داشت در امکان همه زیباتر ازینصنعتی در قلم قدرت استاد نماند
نه لب از ناله به آرامش دل گشته خروشبی تو از گریه مرا فرصت فریاد نماند
در جدایی همه گویند کنم کسب شکیبغافل از آنکه مرا صبر خداداد نماند
کی فراموش کند از تو صفایی حاشاتا تو در خاطری از خویشتنم یاد نماند