شمارهٔ ۱۶۸
جانم از سینه به حسرت چوگلوگیر آمدیار آمد به سرم زود ولی دیر آمد
تا خورد خون مرا فاش از آن ابروی و چشمترک مست نگهش دست به شمشیر آمد
تا کرا بستهٔ گیسوی و سرین خواسته بازبی جهت نیست که باکنده و زنجیر آمد
گر ندارد سر بوس کف پای تو چو ماپس چرا طره ات از دوش سرازیر آمد
قوت آمدنم در پیت از ضعف نبودورنه از زلف دراز تو چه تقصیر آمد
دوش در واقعه ترکی به دو تیغم خون ریختخوابم امروز ز ابروی تو تعبیر آمد
کاری از پیش نبرد اشک سحرگاه مرااینک ای ناله ترا نوبت شبگیر آمد
از پی دوست صفایی دل و جان دادم بازپیش عشاق مرا مایهٔ تشویر آمد