شمارهٔ ۱۶۴
خیال هر دو جهان هرچه جز هوای تو باشدبرون کنیم ز سامان جان که جای تو باشد
جدا مکن ز خود آن را که از کمال محبترضا شود به جدایی اگر رضای تو باشد
مزن به تیغ تغافل به دست مرحمتم کشاگر عطای تو موقوف بر جفای تو باشد
به قتل بر سر جانم گذار منت وافیگر این کمینه نوا در خور فدای تو باشد
شکنج عشق و شمار شکیب را تو چه دانیغمی که بهره ی من شدکجا برای تو باشد
ز سر به دوش میفکن کمند طره چه حاصلاز آن که دو دل خلق در قفای تو باشد
مزار مسکنت خود به سلطنت نفریبیکه شه گدای کسی شد که او گدای تو باشد
به سر درآیم و بوسم گذر که همه کس رابدان امید که شاید محل پای تو باشد
به گاه نزع نگه نیز از او مجوی صفاییبهای جان تو چه بود که خونبهای تو باشد